 شرحي بر گل سرخ

تو ميروي جايي دور... خيلي دور از من
بدون عكس يادگاري
پاييز1385 (از كتاب «ديگر همبازيات نميشوم» / چاپ پاييز 1386)
--------------------------------------------- *تابلوي خوشنويسي / اثر حامد محمّديان / تير 1388*
 شاعرعاشقانههايبرفبهاسمكوچكدرگفتگوباايلنا
مشكل ما مميزي نيست
ترديد نكنيد اگر زماني احساس كنم با قالبهاي كلاسيك «بهتر» ميتوانم حرف بزنم، خواهم نوشت. / چه بخواهيم چه نخواهيم ادبيّات و شعر كه مدّ نظر ماست در هر شرايطي مثل سيلاب بالاخره مسير خود را باز ميكند.
سرودن شعر كوتاه سبكي است كه اين روزها در بازار كتاب طالبان زيادي پيدا كرده و براي شاعران جوان و تازهكار موقعيّتي است تا با كمترين كلمات و بينياز به قواعد خشك شعري به سرودن و بيان احساسات خود بپردازند. پژمان الماسينيا شاعر جواني است كه 2 كتاب تا كنون به بازار ارائه كرده و با وجود پخش جزئي كتابها با استقبال خوبي روبهرو شده است.
-علاقه به نوشتن شعر از چه زماني در شما آغاز شد؟ علاقهام به شعر و شعر معاصر به اواسط دههي هفتاد و شنيدن اجراي بينظير خسرو شكيبايي از «صداي پاي آب» سهراب سپهري برميگردد. در 1383 بهطور جدّي «نوشتن» را انتخاب كردم يا درستتر اينكه نوشتن مرا برگزيد. پيش از هشتادوسه هرچه نوشتم، نگه نداشتم تا سه سال بعد در بيستوسه سالگي بيهيچ حمايت مادّي و معنوي، جرأت انتشار نخستين كتابم را پيدا كردم.
-بعضي شعرهاي شما بهخصوص در كتاب اوّل «كوتاه» هستند، اين كوتاه نوشتن دليل خاصّي دارد؟ شعر كوتاه يا بلند نوشتن، به خودي خود فضيلت يا عيب نيست. موضوعي كه شاعر را به نوشتن وا ميدارد تعيين كنندهي كوتاهي يا بلندي شعر است. وقتي شما ميتوانيد منظور خود را بهوضوح در سه يا چهار سطر برسانيد چه لزومي دارد آن را تا بيست سطر كش دهيد؟! با همين تعريف، در كتاب دوم بيشتر شعرها بلند هستند چرا كه موضوع اجازه ميداده و «حرف» براي گفتن وجود داشته است. جالب است بدانيد چهارمين كتاب كه هنوز به دست ناشر نسپردهام يكسره دربرگيرندهي شعرهاي بلند است، حتّي شعرهاي چهار و پنج صفحهاي.
-به سبک کلاسيک براي سرودن شعر علاقه داريد؟ مگر ميشود در حريم شعر زندگي كرد و در هواي باغهاي شهدآلود غزل نفس نكشيد؟ مگر ميتوان از عطر و بوي بيشههاي پر دار و درخت رباعي گريخت؟ گاهي خواندن غزلي زيبا يا شنيدن يك رباعي دلنشين چنان شوقانگيز است كه آرزوي نوشتن شعري در حدّ و اندازهي آن را در دل بيدار ميكند.
-اگر نه چرا؟ ترديد نكنيد اگر زماني احساس كنم با قالبهاي كلاسيك «بهتر» ميتوانم حرف بزنم، خواهم نوشت. بد نيست اشاره كنم اوّلين شعري كه در نوجواني نوشتم غزلي با مضمون عاشورا بود.
-انگيزهي اصلي شما در سرودن شعر چيست و چه موضوعي بيشتر شما را به نوشتن شعر سوق ميدهد؟ شعر موهبتي الهي است كه هركس بسته به توانائي و شناخت خويش از عهدهي شكرگزارياش برميآيد. اين سپاسگزاري همان «نوشتن» يا سرودن شعر است طوري كه بتوان با ديگران در ميانش گذاشت. شعرها اكثراً بهصورت يك تصوير ميآيند و باقي، تلاش من است براي نمايش شفاف آن تصوير يا خواب بر پردهاي سفيد.
-در شرايط فعلي که بسياري از همسنهاي شما درگير بحران اجتماعي شدهاند، وظيفهي شما بهعنوان شاعر جوان چيست؟ بيترديد هر جامعه در هر شرايطي براي اهالي قلم رسالتي قائل است. رسالتي كه خود شاعران و نويسندگان هم به آن واقفاند. وقايع اخير اثبات كرد كه جمع كثيري از مردم، پيگير مباحث سياسي اجتماع هستند. حالا اينكه «در شرايط فعلي وظيفهي من شاعر جوان چيست؟» را از جنبههاي مختلفي ميتوان بررسي كرد.
-بهطور کلّي فکر ميکنيد شاعر بايد در شرايط خاص سکوت کند يا با هنر خودش همپاي مردم باشد؟ پاسخ به اين سؤال بهخاطر نوع شعرهايم كه عاري از مفاهيم سياسي است، عملاً مرا محدود ميكند. امّا... چه بخواهيم چه نخواهيم ادبيّات و شعري كه مدّ نظر ماست در هر شرايطي مثل سيلاب بالاخره مسير خود را باز ميكند و كاري كه «بايد» را به انجام ميرساند. حالا چه بهتر كه اين كار حتّيالامكان دور از هيجان زدگي و فراتر از مثلاً يك فيلم مستند يا گزارش خبري و در شأن ادبيّات و شعر انجام بگيرد.
-در چاپ کتابهايتان با مشکل مميّزي درگير شديد؟ متأسفانه بله. امّا مميّزي مشكل نيست. مختصّ ايران هم نيست. سليقهاي برخورد كردن داوران با آثار است كه مشكل ساز ميشود. صدور مجوز نشر اوّلين كتابم كمي بيشتر از يك هفته طول كشيد و دومي بيش از سه ماه! شما كتابهاي مرا خواندهايد، مطمئنم تعجب كرديد كه چطور چنين نگاهي به شعر هم ممكن است دچار مميّزي شود.
-علت اين مميّزيها چه بود؟ دليل کتبي به شما داده شد؟ خير. علّت صريحي بهصورت كتبي ارائه نشد. تنها شفاهي به ناشر اعلام شده بود كه لازم است كدام سطرها تعديل شوند.
-چقدر از اشعارتان حذف شد؟ كتاب اوّل كه بيكم و كاست منتشر شد امّا كتاب دوم بهدليل همان رفتارهاي سليقهاي، از 82 به 72 صفحه تقليل پيدا كرد كه البتّه باعث كاهش هزينههاي چاپ شد!
-معمولاً مردها سختتر احساسات خود را بروز ميدهند اين موضوع در اشعار شما کاملاً برعکس است و احساسات عاشقانهشما کاملاً ملموس است، در بيان احساسات خود هميشه اينقدر راحت هستيد يا اين تأثير شعر است؟ بخشي از اين ويژگي، همانطور كه اشاره كرديد به روحيّه شخص برميگردد. بله احساسات و بيان احساسات برايم اهمّيت دارد. بخش ديگر، به ذات شعر بازميگردد. معتقدم شعر، «عرياني» در برابر مخاطب است. شاعر اگر صادق هم باشد به دور از هرگونه لفافه، حرفش را با مخاطب آگاه شعر در ميان ميگذارد.
-در شعرهاي شما بهويژه کتاب دوم، برف سمبل اصلي احساسات شماست، چرا برف که نماد سرماست براي شما سمبل عشق است؟ برف را نماد پاكيزگي ميشناسم و عشق و شعر را هم پاكيزه و سفيد ميدانم. پس تعجّبي ندارد اگر برخي عاشقانههايم در بستري برفپوش اتّفاق افتادهاند. زمستان امسال، وقت بارش اوّلين برف، به آسمان نگاه كنيد. يكي از شگفتانگيزترين لحظات عمرتان همين لحظه است. خوب به خاطر بسپاريد.
-کار جديد در دست داريد؟ بله دو كتاب آمادهي انتشار دارم كه هنوز در مورد نامشان به نتيجه نرسيدهام. يكي شامل شعرهاي كوتاه است و ديگري همانطور كه گفتم از شعرهاي بلند تدوين شده است.
-به فکر چاپ آثارتان در تهران هستيد؟ بله چرا كه متأسفانه مشكل اصلي چاپ كتاب يعني مسئلهي «پخش» و رساندن كتاب به دست مخاطبانش، در شهرستان نمود بيشتري دارد. تا اين لحظه هر اقدامي براي پخش و معرفي كتابها صورت گرفته توسط خودم يا دوستان بعضاً ناديدهي مهربان بوده است. با اين همه كتابها هركجا به شكلي مناسب ارائه شدند، پاسخ خود را از مخاطبان گرفتند.
-در ابتداي کتابتان نام شاعران سرشناسي ديده ميشود، آثار چه کساني بر شما تأثير بيشتري براي سرودن شعر گذاشته و ميگذارد؟ صادقانه و خارج از شعارهاي مرسوم، از تمام شاعران معاصر «چيزي» آموختهام. در كتابخانهام تقريباً از بيشتر شاعران گمنام و سرشناس دههي سي تا همين امروز، ميتوانيد كتابي پيدا كنيد. امّا بهدليل روحيّهام هيچوقت مريد و هوادار متعصّب هيچ فرد يا جرياني نبودهام. اگر در كتابها از كساني اسم بردهام صرفاً بهخاطر علاقهي شخصي، حسّي و حظي بوده كه از آثارشان در مقطعي از زندگي بردهام چرا كه بعضي از اين افراد يا از دنيا رفتهاند يا اصلاً از انتشار چنين كتابي بيخبرند.
-در شعر شما اصلاً مسائل اجتماعي ديده نميشود به نظر شما بهتر نيست شاعر کمي هم از مشکلات جامعه در شعرهايش بگويد؟ اصولاً از مسائل اجتماعي، آشكارا يا پنهاني «نميتوان» تأثير نپذيرفت. توجّه داشته باشيد كه تمام شعرهايم، اين دو كتاب نيست! هردو كتاب منتشر شده، دربردارندهي شعرهايي عاشقانهاند و عنوان كتاب دوم هم اصلاً «عاشقانههاي برف به اسم كوچك» است. عمري اگر باشد در كتابهايي كه منتشر خواهند شد مضامين ديگر هم «حضور» دارند.
-کتابهايتان را از چه طريق ميتوان تهيّه كرد؟ همانطور كه در سؤالات قبلي اشاره كردم كتابها بهدليل ضعف ناشر، پخش بسيار محدودي داشتهاند. براي تهيّهي كتابها ميتوان از طريق پايگاه شخصيام به نشاني http://ryra.blogfa.com اقدام كرد.
خبرگزاري كار ايران «ايلنا» / چهارشنبه4شهريورماه1388 / ساعت10:58:56 کد خبر: 73318
نشاني صفحه: http://ilna.ir/newsText.aspx?ID=73318
 بهقلمپژمانالماسينيا/كتاب«عاشقانههايبرفبهاسمكوچك»منتشرشد
الماسينيا در كتاب دوم خود كه در سال گذشته به چاپ رسيد، با شعرهاي بلندتري به بازگو كردن عواطف لطيف خود ميپردازد.
شعر كوتاه سبكي از شعر است كه اين روزها در دنياي پرشتاب و ذهن آشفتهي مردمان اين سرزمين بيشتر از سبك كلاسيك شعر جاي باز كرده و كتابهايي از اين دست زياد به بازار كتاب عرضه ميشود. به گزارش ايلنا سرودن شعر كوتاه و بيان احساسات در چند سطر و گاهي در چند كلمه، سبكي از شعر نو است كه به تازگي بسيار در كشور ما نمود پيدا كرده و طرفداران زيادي هم دارد. اينگونه اشعار به شاعران تازهكار و جوان اين فرصت را ميدهد كه اگر سرودن شعر به سبك كلاسيك را به هر دليلي نميپسندد، اينگونه به راحتي به بيان عقايد و احساسات خود بپردازند. «از برابرم ميگذرند... اتوبوسهاي خالي از تو» نمونهاي است از اشعار «پژمان الماسينيا» شاعر جوان كه تاكنون دو كتاب به بازار ارائه كرده، ولي متأسفانه كتابهايش فقط در سطح شهرستان توزيع شده و به تهران نرسيده است. به گزارش ايلنا وي در كتاب اول خود «ديگر هم بازيات نميشوم» كه در سال 86 به بازار آمد بيشتر به سرودن اشعار چند كلمهاي، كوتاه يا به نوعي طرح پرداخته است. بيشترين تعداد كلمات در سرودههاي اين كتاب از 30 كلمه تجاوز نميكند، اما در همين چند خط او به راحتي و با سبكي روان و ساده به بيان احساسات درونياش ميپردازد. الماسينيا در كتاب دوم خود كه در سال گذشته به چاپ رسيد، با شعرهاي بلندتري به بازگو كردن عواطف لطيف خود ميپردازد. او در كتاب «عاشقانههاي برف به اسم كوچك» كه به نوعي برف را سمبل عشقهاي خود دانسته با تعدادي شعر كوتاه و گاهي بلند به دنياي كتاب وارد شد. در اين زمستان كه تو رفتهاي اميد ندارم برف، دوباره به خانهام ببارد... (ص46) * چهار بعدازظهر پارهاي برف به دستم دادي گفتي همينجا روي نيمكت منتظرم بشين تا برف آب نشده، برميگردم... (ص49) * برف كه ميبارد تمام دلتنگيهاي دنيا براي من است... (ص71) اين دو كتاب توسط انتشارات گلدسته در اصفهان به چاپ رسيده است.
خبرگزاري كار ايران «ايلنا» / سهشنبه3شهريورماه1388 / ساعت17:42 کد خبر: 73239
 همبازي واژهها
فريده برازجاني (شاعر) مجموعههاي شعر: بافههاي باراني قناريهای لال از شاخههایم بپرس
نگاهي و نظري بر مجموعهي «ديگر همبازيات نميشوم» از «پژمان الماسينيا»
کتاب «ديگر همبازيات نميشوم» از شاعر جوان «پژمان الماسينيا» است. اين کتاب مزيّن شده به اشعار کوتاه يا هايکوهاي اين جوان هنرمند. با توجّه به اينکه عصر ما، عصر سرعت و خلاصهنگري و خلاصهانديشي است و زماني است که اينترنت جاي نامه و پاکت و غيره را گرفته و قلم در نوع خود با فناوري روز پيش ميرود، ميتوان گفت که اين شاعر جوان با توجّه به تمام نکات فوق، هنرش را ارائه داده است. «پژمان» در اين کتاب گاهي با برف و باران و گاه با درخت و حتّي با زمان به مغازله نشسته است:
اتاقم اتاقي که ديگر نيامدي
گرم از نفسهاي آن روز توست
پاييز1384
و يا:
دم رفتن آفتاب را هم بردي، انگار...
حالا همه روزهايم ابري و بارانيست
پاييز1384
البتّه با تمام کوتاهسرايي در اين کتاب، باز هم اشعاري را ميتوان ديد که هنوز هم ميشود خلاصهتر نوشتشان و واژههايي را کم کرد. مثلاً در همين شعر فوق واژهي «انگار» را اگر برداريم هيچ لطمهاي به شعر وارد نميشود. و يا در شعر زير نيز کلماتي اگر حذف شوند، شعر بار معنايي بسيار بهتري ميگيرد:
در خيابان بنفشهي شمالي خانه داشت
-امّا لهجهاش عطر کيلومترها جنوب ميداد-
مسافر من...
بهار1385
در شعر فوق، کلمات «بنفشه» و «کيلومترها» اضافه بهنظر ميآيند و حضورشان از سبکبالي شعر ميکاهد. و يا:
چشمانات قارهي سياه، آفريقا!
تنات جنگلي ناشناخته، زيبا...
زمستان1385
که «آفريقا» در اينجا زائد است، چرا که «قارهي سياه» خود بيانگر «آفريقا» است. و يا در شعر دوم اين مجموعه، پايانبندي شعر با «تا هميشه...» محدود ميشود. در حالي که اگر در «...مثل هميشه» شعر تمام شود، تداوم را براي خواننده تداعيگري ميکند. «پژمان الماسينيا» در اشعار کوتاه اين کتابش در دايرهاي به قطر «من» و «تو» گام ميزند يعني ماجرا در فاصلهي همين دو نقطه اتّفاق ميافتد. حسرتي پويا تمام شعرهاي اين مجموعه را در خود غرق کرده و انتظار، يکي از ستونهاي بياني اين شاعر جوان است. استفاده از اشياء و همخون شدن با آنها در اشعار «پژمان» بسيار زيباست. آنچنان که در اشعارش همهي اشياء استفاده شده جان دارند و از شعور برخوردارند:
من و تلفن هر دو خاموشيم
روزهاست کسي صدايي از ما نشنيده است.
زمستان1385
و يا:
تو رفتهاي...
امّا گلهاي سرخ روسريات -تازه- امروز شکوفه دادهاند.
زمستان1384
در حقيقت «الماسينيا» به هر سويي مينگرد، انگار در زاويهي نگاهش روحي دميده ميشود و شعوري آن نقطه را پر ميکند:
ايستادهايم به انتظار عبور تو در ايستگاه اتوبوس
ما دو تن من و سايهام
پاييز1383
و يا:
در اين شهر خياباني هست که عصرهاي پنجشنبه
دلم نميخواهد به انتها برسد
زمستان1384
و يا:
لحظهي رفتنات زير باران
ابر که امتداد دارد تا هميشه...
پاييز1385
شاعر در اين کتاب در عين کوتاهسرايي، بازي با کلمات را هم دارد و گاهي بسيار ظريف به طنز هم پهلو ميسايد و گاه از ضربالمثلهاي روزمره نيز بهره ميگيرد:
از ميان تمام بازيهاي کودکانهمان
تنها "يادم تو را فراموش" را
خوب بلد بودي
بهار1385
و يا:
عکسهاي روزگار جوانيام را پنهان کردهاي تا از ياد ببري که هرگز از ياد نبردمات...
* حيف! نميداني طرحي دور از لبخند آن روزهايم از منحني چهرهات پيداست
زمستان1384 بهار1385
يا:
قطار آنقدر دير رسيد که همه رفتند حتّا من
خوب که فکر ميکنم انتظار بازآمدنات را در ايستگاه جا گذاشتم...
پاييز1384
شاعر در پارهاي از شعرهاي اين دفتر به خيالي بودن معشوق يا بهتر بگويم به ساختار معشوقي موهوم اشاره دارد:
نميدانم کي تمام ميشود اين رنج مدام...
تو هم که نيستي، هيچگاه نبودي
زمستان1385 تابستان1386
آخرين شعر اين دفتر، نشانگر رهايي شاعر از انتظار، خيال و... است:
خاکستر خيالات را به دست زخمي باد سپردم
ديروز...
تابستان1384
کتاب «ديگر همبازيات نميشوم» حقيقتاً دفتري است که خواننده را به خود ميکشاند و جاذبهاي در خور تأمل دارد که نشأت گرفته از ديدگاه تصويري و تغزلي «الماسينيا» است. «پژمان» با قلم احساس و با تمام شيفتگي، واژهها را کنار هم گذاشته است. شعرها جوشيدنياند و نه ساختني. شايد بههمين دليل است که گاهي کلماتي اضافه را در اين دفتر زيبا ميبينيم و حس هرس کردن را در ما ايجاد ميکند. بهطور کلّي شعرها از خوب شروع ميشوند و به عالي خاتمه مييابند و اين براي سرايندهي جوان کمي خطرناک است، چون انتظاري که در آينده از اين شاعر ميرود، پيشرفت لحظهاي است و «پژمان» در دفترهاي بعدياش بايد سنگ تمام بگذارد. من فکر ميکنم اگر با همين شور و شوقي که آغاز کرده است ادامه دهد و از دايرهي «من و تو» کمي فاصله بگيرد هنوز موفّقتر خواهد بود. «منِ» «الماسينيا» بايستي به اندازهي جهان شود و «تو»هايش بايستي در «من»هايش حل گردد تا شعرهايش ابعاد گستردهتري يابند، خصوصاً که هدف هر شاعر و هنرمندي جهانيشدن هنر است. مطلب را با شعر زيبايي از اين مجموعه به پايان ميبريم:
گوشي تلفن را ميگذاري...
بيآنکه بداني شايد اين آخرين کلمات من باشد
زمستان1384
براي اين شاعر جوان و فعّال آرزوي موفّقيّت و پويايي هميشه دارم.
دوشنبه23شهريور1388 چاپ در روزنامهي «عصر مردم» / شيراز
 ديگر همبازيات نميشوم
امين فقيري / الف-تيرداد (نويسنده) مجموعههاي داستان: دهکدهي پر ملال کوچهباغهاي اضطراب کوفيان غمهاي کوچک سيري در جذبه و درد سخن از جنگل سبز است و تبردار و تبر مويههاي منتشر تمام بارانهاي دنيا و...
شعرها ساده، روان و زيبا هستند. اين يك حكم كلي است براي كسي كه سعي ميكند جهان احساسي خويش را فرافكني كند. كسي را آزار نميدهد. ترنّمي است در گوش. حديث نفس است. او ميخواهد به جهانيان بگويد، درد عشق هم دردي است و عالمي دارد كه بايد آن را شناحت. * در / خيابان بنفشهي شمالي / خانه داشت / -امّا / لهجهاش / عطر كيلومترها جنوب / ميداد- / مسافر من... شعر به ظاهر ساده است. امّا شاعر نشاني ميدهد و از همه مهمتر اندوه ميپراكند. مفهوم دوري - مسافر - جنوب - لهجه، همه به خوبي در اين شعر ساده جا افتادهاند و اين واژهها كمك ميكنند تا ما به اندوه شاعر پي ببريم. بعضي از اشعار از نظر مفهوم و ضربهي آخر به هايكوهاي ژاپني شبيهاند. هرچند كه از نظر ابيات كم و زياد داشته باشند. * ايستادهايم / به انتظار عبور تو / در ايستگاه اتوبوس / ما دو تن / من و سايهام * در مِه گم شده بودم / به من لبخند زد / ماه * اتافم / اتاقي كه ديگر نيامدي / گرم از نفسهاي آن روز توست * برف ميبارد / و / انتظار تو را / دفن ميكند... بعضي از شعرها توضيح واضحاتاند، انگار سطري از ميان نثر يا قطعهاي ادبي بريده شده است. خواننده را به كشف هيج رازي رهنمون نميشود. * تو / در آفتابگردانهاي خانهي كوچكمان / تكثير شدي / گرم شدم / گرم ماندم * گم ميشوم / در گرگ و ميش چشمهايت * -چيزي يادم نمانده! / «تو» / حواسم را / پرت كردهاي * تابستانها / تنهامان / خيلي دور... / قلبهامان / خيلي نزديك * نفسم تنگ شده / هواي تو كم دارم... * بغل ميكنم: / گاهي خودم / گاهي كنج سرد اتاق صاحبخانه * بيتو / هواي خانه / ابري ميشود / باران ميگيرد * راهي كه شدي / دل آسمان هم گرفت / باران آمد... * قدّم به تو نميرسد / دستم نيز... امّا در كتاب شعرهايي هم هستند كه آدم دلش ميخواست خودش آنها را گفته بود. احساس ناب شاعرانه. * در اين شهر / خياباني هست / که عصرهاي پنجشنبه / دلم نميخواهد / به / انتها / برسد * اطلسيهاي خيس / از / باران دم صبح / گونههاي نمناكات / در / فرودگاه * هميشه دير ميرسم... / وقتي رسيدم / كه تو / در آسمان برفي / گم شده بودي * گوشي تلفن را ميگذاري... / بيآنکه بداني / شايد / اين آخرين کلمات من باشد متأسفانه كتاب صفحهگذاري نشده است. شعري كه در پاييز 1384 سروده شده است، قسمت اوّلش شعر ناب است. * قطار آنقدر دير رسيد / که همه رفتند / حتّا من ... امّا قسمت دوم سخت افت ميكند و از شعر بودن فاصله ميگيرد. ... خوب که فکر ميکنم / انتظار بازآمدنات را / در ايستگاه جا گذاشتم... اين شعرها خوباند و دلپذير. * برگها / چهرهي مهربانات را پوشاندهاند / ميبيني؟ / تو رفتي / پاييز آمد... * دم رفتن / آفتاب را هم بردي، انگار... / حالا / همه روزهايم / ابري و بارانيست * لحظهي رفتنات / زير باران / ابر كه / امتداد دارد / تا هميشه... * نميدانم / کي تمام ميشود / اين رنج مدام... / تو هم که نيستي، / هيچگاه نبودي * تو رفتهاي... / امّا / گلهاي سرخ روسريات / -تازه- / امروز / شکوفه دادهاند.
چهارشنبه18شهريور1388 چاپ در روزنامهي «عصر مردم» / شيراز / صفحهي كتابخانه / شمارهي 3857
 كنار صبح منتظرم
شيوا فرازمند (شاعر) مجموعهي شعر: وقتي تو هستي، من آسمانم
نگاهي به مجموعهي «عاشقانههاي برف به اسم كوچك» پژمان الماسينيا
«عاشقانههاي برف به اسم كوچك» مجموعهشعري در 72 صفحه است از شاعر جوان، پژمان الماسينيا كه دومين اثر خود را به چاپ رسانده است. اين اثر شامل 60 قطعه شعر سپيد ميباشد كه همگي داراي احساسات خوب و ملموسي هستند. چند اثر اوّليّهي مجموعه، «دوستت دارم»هايي است كه در مخاطب نفوذ ميكند و باورپذيري شعر را بالا برده است.
... بهآرامي بيخوف بسيار برف و بورانها كه در پيش داريم دوستت دارم.
(دهمين نرگس/ص11)
«دوستت دارم» كه در انتهاي شعر آمده در شعرهاي زيادي از اين مجموعه تكرار ميشود و اكثراً پايانبندي كار و حرف نهائي شاعر است.
هر شاعري در يك برههي زماني معمولاً داراي احساسات مشابهي هست كه در حال فوران شعري در اوست و كمكم وارد برهههاي ديگر كه ميشود، احساساتش نيز حركت ميكند. الماسينيا هم از اين فرضيه مبرا نيست و در اين مجموعهشعر نيز چنين حالتي ديده ميشود و شاعر درگير احساساتي مشابه شده كه آرامآرام هرچهقدر به جلو پيش ميرويم و شعرهاي جلوتر را ميخوانيم مانند يك رمان به فصلهاي تازهتر احساسات شاعر ميرسيم.
آنچه از اين مجموعه ديده ميشود، شاعرانه زيستن الماسينياست. الماسينيا به تمام موقعيّتها شاعرانه نگاه كرده و آن را با سادگي زبان و تصوير بيان ميكند.
از خيابان كه به كوچه ميپيچم انباشته از بوي تو گامهايم را بلندتر از هميشه برميدارم. ...
(پنج تصوير يك آشنايي/ص21)
تو اگر نباشي
براي روزهاي رفتن به ادارهي پست و نوشتن نامت روي پاکتهاي سفيد
دلم تنگ ميشود...
(شنبهها صبح/ص34)
ميبينيم كه شاعر حتّي موقعيّتهايي مثل راه رفتن و يا به ادارهي پست رفتن را شاعرانه نگاه كرده و آن را زندگي كرده است. بهگونهاي كه موقعيّتهاي معمولي را با حسّي شعروار پذيرفته و به قلم آورده است.
در برخي از شعرهاي اين مجموعه، سادگي زبان با نوعي تصوير انتزاعي همراه ميشود كه فرا روي مخاطب، ايهام و تعابير دلپذيري را ايجاد ميكند. كلام شاعر در اين نوع شعرهاي مجموعه سطحي نيست و كليّت شعر، فضايي سوررئال را به تجربه ميآورد.
قلبت پوشيده از ستاره و مهتابَست شب را کنار بزن پابرهنه بيا! تنها چند قدم مانده به آفتاب
كنار صبح منتظرم.
(بانو/ص25)
چند قدم به آفتاب ماندن و نيز شب را كنار زدن و كنار صبح ماندن ايهامهايي دارد كه اگر به آن معمولي بخواهيم بنگريم، فضاي غير واقعي را از آن درك ميكنيم.
عمر، گل، نامه، نام، پاكت سپيد، فراموش شدن، برف، فصلها... كلمات كليدي بسياري از شعرهاي اين مجموعه هستند كه در طول اين مجموعه به شكلهاي مختلف به مخاطب معرفي ميشوند. فضاها و كلام شعر، جزئينگر است و سپيدنويسي درستي در اشعار مراعات شده است. مطلب مهم در خصوص برخي از اشعار، رو بودن احساس شاعر است. اگرچه زبان ساده خوب است امّا گاه اين رو بودن به حدّيست كه پايان شعر را بيآنكه به مخاطب اجازهي انتخاب بدهد ميبندد و فضاي بسته در ذهن مخاطب مينشيند.
قرينهسازي در برخي از اشعار، خوب اتّفاق افتاده و ناخودآگاه چينش موزيكالي را در لحن و موسيقي دروني شعر بهوجود آورده است:
تو گلايولهاي سپيد را دوست نداشتي
تمام عمر ياسهاي سپيد را ستايش کرده بودي
من فراموش کرده بودم همه فراموش کرده بوديم
چه زود... فراموش کرده بوديم.
(تدفين در شهرستان/ص52)
قرينههاي رعايت شده در اين شعر به پايانبندي كار كمك كرده و بعدترها را به مخاطب نشان ميدهد.
انتخاب نامهاي اشعار در اين مجموعه پيوستگي جالبي با درون شعرها دارد. بخشي از شعر درواقع نام آن است و حذف نام، خلأ مفهومي در اكثر شعرها ايجاد ميكند. تدفين در شهرستان/ص52 - رگبار/ص49 - افرا/ص13 - برج آريو/ص36 - يلدا/ص38 - پلاك52/ص57 - نام كوچكت/ص66 و...
در برخي شعرها فضاهاي خاطرهگونه بسيار مشخّص است و مثل داستاني كوتاه مخاطب را در روند جريان اتّفاق افتاده قرار ميدهد:
دو سه روز پيش از لابهلاي سطرهاي «شرق بنفشه» يک عکس از جوانيات بيرون ريخت ...
(بوي اركيدهها/ص69)
و اين شعر همينگونه با برشي از زندگي ادامه مييابد و در انتها همين خاطره به زندگي كنوني شاعر بسته ميشود و داستان را با دلتنگي شاعر به پايان ميرساند.
در تعداد كمي از شعرها تلاش براي فضاسازي، مانع موفقيّت شعر شده و اجازه نداده جوشش احساسات نمايان گردد. بههمين جهت نثرگونگي در چند شعر حس ميشود و ذهن مخاطب درگير خروج از متعارفهاي زبان ميگردد تا شعر را در ذهن بسازد و آنگاه از نگاه اصلي شاعر دور ميشود. شاعر در اكثر شعرها طبيعت را در خدمت بيان احساساتش نسبت به توي مخاطب درآورده و با رنگها و هوا بازي ميكند. بنابراين بسيار طبيعيست كه فصلها نقش كليدي براي درك احساس شاعر دارند.
الماسينيا بايد تكليف خودش را با انتخاب نوع كلام روشن كند تا به كلامي ايهاميافتهتر و منسجمتر برسد و موفّقيّتهاي بيشتري را در شعر و بيان احساساتش بهدست آورد. با آرزوي توفيق روزافزون براي الماسينيا.
پنجشنبه5شهريور1388 چاپ در نشريهي «بامداد لرستان» / خرمآباد
 دو چشم ميشي درشت قشنگ
شيوا فرازمند (شاعر) مجموعهي شعر: وقتي تو هستي، من آسمانم
نگاهي به مجموعهشعر «ديگر همبازي ات نميشوم» پژمان الماسينيا
مجموعهي شعر «ديگر همبازيات نميشوم» از شاعر جوان، پژمان الماسينيا، تونامهايست گشوده در شعرهايي کوتاه و جملهاي.۶۰ صفحه شعر کوتاه که توسط انتشارات گلدستهي اصفهان در سال ۸۶ منتشر شده است و اوّلين اثر اين شاعر جوان ميباشد که اخيراً دومين اثر ايشان به نام «عاشقانههاي برف به اسم کوچک» نيز چاپ و نشر گرديده است. در اين مجموعه -ديگر همبازيات نميشوم- تصاوير ملموس جاري در هر شعر موجب همذاتپنداري مخاطب ميگردد و آشنايي با لحظههاي موجود در اشعار، نشانگر وجود زندگي عيني در تکتک شعرهاي انتزاعي الماسينيا است. نداشتن نام در اشعار يکي از ويژگيهاي تداوم اشعار، مانند زندگيست. همانگونه که لحظههاي ما بياسماند. ايجاز در شعرها خوب مراعات شده و همين امر باعث در ذهن نشستن اشعار ميشود آنقدر که حتّي با خوانش اوّل در ذهن جاي ميگيرد و لذّتي را که از خواندن شعر بايد به انسان بدهد فراهم ميآورد.
گم ميشوم در گرگ و ميش چشمهايت
پاييز 1384
جوشش در بطن بيشتر اشعار اين مجموعه نمود دارد و همگوني سطرها و فضاها را ايجاد کرده است. مضمونپردازي در اشعار محدوديت ندارد و واژگان ِ بهروز رابطههاي خوب و منطقي در ذهن مخاطب ميسازد و به علّت رعايت اصل ايجاز و پرهيز از اطاله و اطناب ساختاري قوي ساخته شده که در دل مينشيند. عاشقانههايي که در چارچوب لحظههاي واقعي زندگيست.
...حالا سالهاست پشت ديوار اتاقات چشم گذاشتهام تا فقط يکبار ديگر صدا بزني: بيا...
بهار 1385
با آنکه ارکان جملهها در بيشتر اشعار در جاي خود پياده شده اما بستر شعري زيبايي را فراهم کرده است که خاص اينگونه شعرهاي الماسينيا شده. تغييرات ظاهري و ساختارشکنيهاي رکني در کارها کمتر ديده ميشود و عناصر ديگر شعري در آنها جلوهنمايي ميکند. مثل استفاده از جملات معترضه که بهجا بوده و زيبايي معنايي خاصي را به آنها بخشيده است.
از ميان تمام بازيهاي کودکانهمان
تنها "يادم تو را فراموش" را
خوب بلد بودي
بهار 1385
کليدهاي موجود در شعرها راهنماي تصويري خوبي هستند که تا حدود زيادي موفّق به نشان دادن احساسات شاعر بودهاند. عنصر زمان در شعرهاي الماسينيا فقط در حال و گذشته و آينده خلاصه ميشود و زماني مشخّص را به مخاطب ارائه نميدهد که البتّه مورد مثبتي در اشعار است. تنهايي در تکتک شعرها وجود دارد و تلخي اين تنهايي به مخاطب هم منتقل ميشود.
من و تلفن هر دو خاموشيم
روزهاست کسي صدايي از ما نشنيده است
زمستان 1385
در اين مجموعه ساختاري ايجاد شده که در سرتاسر آن حفظ شده و شاعر با اين نوع ساختار در حال زندگي کردن است. ريتم و فضاها ابهامآلود نيستند و ظرافت موجود در آنها توانسته به درون مخاطب به راحتي منتقل بشود. واژهها همه در خدمتِ رساندنِ احساس ِ شاعر است و کاري به احساسات پس و پيش شعر ندارد. يکي از زيباييهاي مجموعه نداشتن پيچيدگي فضا و زبان است و مخاطب به زيباترين شکل به شهود ميرسد و ذهن خود را خسته نميبيند. اتلاف انرژي در درک مفاهيم صورت نگرفته و درک راحت فضاها به مخاطب اين امکان را ميدهد که بتواند تصاوير را به راحتي در ذهن بسازد. حائز اهميت است که گاه سادگي بيش از اندازه ممکن است به علت سهلالوصول کردن شعر براي برخي از مخاطبان خوشايند نباشد.برخي از شعرهاي اين دفتر سکوتي را در کلّ آن اثر ايجاد مي کند. امّا من معتقدم که گذار احساس ِ شاعر به مخاطب، در اين مجموعه موفّق بوده و قابل تحسين است. شاعر در اين مجموعه به دنبال "تو" است و در مقابل ِحس ِنبودنِ بخش بزرگي از خواستهاش قرار گرفته و در اکثر ديدگاهها آن را بيان نموده... نگاه شاعر به آرايههاي شعري نگاه کليشهاي نيست و اصلاً در بند آرايهها خودش را اسير نکرده و مفاهيم را با همان احساسي که به صورت جوششي در درونش ايجاد شده آورده است. رگههايي از درد، غم، تنهايي، تلخي، آرزو، زيبايي بصري و عاطفههاي اينچنيني در مجموعه ديده ميشود. ايجاز آنقدر در اين مجموعه نمود دارد که حتّي به تصاوير آن کشيده شده و مقطعي از تصاوير کل را به نمايش ميگذارد که شبيه قاب عکسي ديده ميشود که زمان در آن ايستاده است و حرکت در آن ديده نميشود.
برف ميبارد و انتظار تو را دفن ميکند...
پاييز 1383
به انتهاي اين مجموعه که نزديک ميشويم چند شعر بلندتر از شعرهاي اوّلي و مياني ديده ميشوند که باز هم فضاي خوبي دارند و همان احساسات شاعر در اين قسمتها نيز ديده ميشود. آنچه که از الماسينيا انتظار داريم خروج از فضاهاي احساسي مطلق است تا انديشه را در آنها بالا ببرد و مخاطب را به هيجانات اجتماعي وارد کند. اگرچه فکر ميکنم برخي از اشعار اين مجموعه ميتوانست از قالب جملهاي و کوتاه خارج شده و به فضاي بلندتري برسد امّا در همين حد هم به عنوان اوّلين حرکتهاي يک شاعر جوان، خوب بوده و ماندگاري موفّقي دارد. الماسينيا ميتواند باز هم جلوتر برود و آثار ماندگار و قابل توجّهي را بيافريند.
يكشنبه11مرداد1388 چاپ در نشريهي «بامداد لرستان» / خرمآباد
 خوانش عاشقانههاي برف به اسم كوچك
ثريا داوديحموله (شاعر و منتقد) مجموعههاي شعر: اوفليا! تو نيستي، با گيسوانم حرف ميزنم آسمان حرفي از گيسوان ليلي بود
- ...بانوي سپيد شعرهاي هميشهکال! کجاي جهان خانه داري هنوز پاييزهاي باراني بهيادم هستي؟
بهارهشتادوهفت (ص44)
- ...در اين بهار كه تو رفتهاي گلهاي باغچه همه اطلسي شدند...
پاييزهشتادوشش/بهارهشتادوهفت (ص46)
بيشک جهان ادبيّات را انسانهاي ناراضي ميسازند... طرح و تصاوير در «عاشقانههاي برف به اسم كوچك»ِ الماسينيا حکايت از گذراندن پروسهاي احساسي-تجربي دارد. بدون اغراق، تمهاي موضوعي و مضموني شعرش شيونخواني است. رفتاري که با آمدن و نيامدن «او»يي راه دارد.
شاعر، صريح و بيتکلّف جذب خودگوييهاي خود است. خودآگاهانه و با زباني ساده و دوري از دنياي بلاغت و فصاحت، ايهام و ابهام که بلاي جان شاعران است(!) زبان محتوايي شعرش را دوچندان کرده است. شعر الماسينيا جزء ادبيّات غنايي (ليريک) است. شعري که از متن جان ميجوشد و با ساختار، شکل، لحن و فرم زبان احساسي هماهنگ و در بعضي بندها زيباترين تصويرها را ارائه ميدهد. که در هر بند، کلمه وسيلهاي براي اهدافي مشخّص است که در رگ و پي شاعر جريان دارد؛ شعرهايي کوتاه با معاني بلند و با نگرههاي احساسي است و نشاندهندهي اين يقين که او به تواناييهاي ذهني خود تکيه دارد و تصاوير کنايهآميز در شعرش موج ميزند:
- ...تو اگر نباشي صفحهي سوم کتابم سفيد که بماند، همه ميفهمند تنهايم.
تابستانهشتادوشش (ص35)
- ...امشب به اندازهي تمام شبهايي كه ديگر نيستم به نام كوچك صدايم بزن...
زمستانهشتادوپنج/زمستانهشتادوشش (ص38)
- از وقتي به خوابهايم ميآيي زيباتر شدهاي
پاييزهشتادوپنج (ص41)
در نهجالفصاحه (کلمات قصار حضرت محمّد «ص» با ترجمهي ابوالقاسم پاينده) آمده است که؛ شعر چون سخن است. شعر نيک، سخن نيک است و شعر بد، سخن بد است... امّا در روزگار ما شايد شعر، کلامي است که از ديوار انديشهي شاعر بالا رود و در دست و پاي او بپيچد. اين چنين است که نظام زيباشناختي شعر و شاعر تشخّص مييابند.
از حسنهاي شعرها اين است که با يکي دو بار خواندن در ذهن ميمانند. زبان طبيعي و احساسي به اضافهي تجربهي احساسي که از ذهني هوشمند نشأت گرفته و در شعر نمود پيدا ميکند. شاعر جواني چون الماسينيا شعر در وجودش ميجوشد؛ اگر «آن» نيروي محرکهاي که شاعران را وادار به نوشتن ميکند با مطالعه تقويت کند پيشرفت خوبي در شعر آينده خواهد داشت. با اين حسّ پرورش يافته در جان الماسينيا بايد گفت؛ شعر بزرگترين معجزهي ذهني هر شاعري است. لحن موسيقيايي زيبا و يکدست و تمهاي متعارف و گاه با تزريق احساس توأم با انديشه، اجازهي حضور را به کلمات داده است. هيچ ابايي ندارد که اين زبان ساده، مضمون و مفاهيمي چون دوست داشتن و دوست داشته شدن و روزمرگيها را همراه داشته باشد:
- سپيداري خستهام در من بپيچ.
بهارهشتادوهفت (ص23)
- روزهاي نديدنت همه جمعه بود
حالا چه دير است گفتن ِ «کاش! / هفتهي ما جمعه نداشت...»
تابستانهشتادوچهار/تابستانهشتادوشش (ص58)
شاعر از دوست داشتن ميگويد نه از عشق... شاعري که زمان برايش مهمّ است و از تکرار (روز، هفته، ماه) خسته نميشود. (بعدازظهرهاي يکشنبه و عصرهاي پائيز و انارهاي رسيده) را دوست دارد و مخاطب از تکرار عطر گلهاي اطلسي، مريميهاي سفيد، لادن، گل سرخ، ياس و ارغوان، حُسنِ يوسف، شمعدانيهاي سفيد، اقاقيا، گل يخ، ارکيده، بنفشه، نرگس، نيلوفر کبود... در شعرش از هوش ميرود. شاعر دنبال آفرينش تکنيک نيست؛ بلکه با تصاوير عيني و ارجاعات بيروني و با گرايش به دلتنگي و اندهسراييها سعي دارد شعرش را متفاوت نشان دهد، او تشنهي گفتن از «او» است و «آني» که به شعر حس القاء داده و شکل بيان و مفاهيم آن تازه و قابل باور است. زبان کاملاً احساسي-تجربي است با مضمونهايي که خميرمايهاش از رنجي است که ميبرد! تجربهاي که پشت سر نهاده است؛ و حضور جدّي شاعري را در ادبيّات نويد ميدهد. البتّه از آن دست کساني که بعد از سرايش کمتر در شعرشان دست ميبرند.
ناگفته نماند که نگاه شاعر بيشتر به محتوا است و زيبايي شعرش تکرار است که از هر زاويهاي که مينگرم جلوهي بهتري دارد و از طرف ديگر حسّ شعرگويي يا شعرخواني مخاطب را تقويت ميکند:
- تو بياعتنا به ويراني من در باد در باد رفتي.
زمستانهشتادوشش (ص60)
- ...حالا تنها ياد تو مانده، ياد تو که دست از سرم برنميدارد...
بهاروتابستانهشتادوشش (ص64)
پنجشنبه1مرداد1388 چاپ در نشريهي «نداي بهبهان»
 خوانش ديگر همبازيات نميشوم
ثريا داوديحموله (شاعر و منتقد) مجموعههاي شعر: اوفليا! تو نيستي، با گيسوانم حرف ميزنم آسمان حرفي از گيسوان ليلي بود
کتاب شعر اوّل شاعر «ديگر همبازيات نميشوم» شماره صفحه ندارد؛ هر شعري با برگي از تقويم مُهر شده است که براي ما آدمهاي تاريخدار مته به خشخاشي، کمي عجيب بهنظر ميآيد!
نوعي از طرحهاي رؤياگونه و روايتهاي خطي خاطرهانگيز؛ البتّه با بار اضافاتي که ميتوانست نباشد. بهنظر ميرسد در کتاب دوم «عاشقانههاي برف به اسم کوچک» به پختگي بيشتري رسيده است. شعرها بلندتر و از عصبانيّت ادبي شاعر کمي کاسته شده است، بهتر ديده از زنجمورههاي عاشقانه فاصله بگيرد و من اجتماعياش را قويتر کند.
در عينيّت بخشيدن به قوّههاي دروني موفّقتر است. سعي در ترکيبسازي دارد. با خواندن هر دو کتاب شعر الماسينيا که به فاصلهي کمي از هم توسط نشر گلدستهي اصفهان مننتشر شدهاند؛ مخاطب متوجّه نوع سرايش و تمبندي، فرم و قالب شعريست و با اين خودگوييها و «او»سراييها ناخودآگاه شاعر، قويتر از خودآگاهاش ميباشد. با اين همه احساس «عاشقانههاي برف به اسم کوچک» را که بگردي کلمهي «عشق» را پيدا نميکني!
او در هر دو کتاب به شعر غنايي گرايش دارد که متّکي به نگاه خاصي نيست. شعر وي صداي آگاهي و انديشهي اوست؛ «اويي»که از لاک احساسي خود بيرون نيامده است. تلويحاً بهدلايلي غير از ادبيّات، الماسينيا شاعر برونگرا و معترضي است.
عناصر ساختاري شعرياش در خدمت معنا و محتواست و فرهنگ زباني شاعر، تکميل کنندهي سرايش اوست. من با خوانشي منصفانه نگرش احساسي او را متفاوت ديدم. البتّه نوع نگرش و نگاه ذهنياش در کتاب دوم تغييراتي کرده است. زيرا اين نوع سرايش محدويّتهاي ذهني و گفتاري خاصّي در زبان ندارد.
امّا سادهنويسي بهعنوان اصلي پذيرفته در شعرها پيداست. مخاطب همراه و همذاتپندار شاعري ميشود که در بيشتر مواقع دست خود را رو کرده است. نخواسته يا طاقت نداشته سرّ دلبران را در حديث ديگران بيابد يا بياورد؟ در اينجا چند بند از «ديگر همبازيات نميشوم» يادآور ميشود:
- ايستادهايم به انتظار عبور تو در ايستگاه اتوبوس
ما دو تن من و سايهام
پاييز1383
- ...هر لحظه شماره ميکنم احتمال بازآمدنات را...
پاييز1383
- از ميان تمام بازيهاي کودکانهمان
تنها "يادم تو را فراموش" را
خوب بلد بودي
بهار1385
- از برابرم ميگذرند... اتوبوسهاي خالي از تو
بهار1385
بهنظر ميرسد که «زير اين آفتاب هيچ چيز تازهاي وجود ندارد!» به اين سبب بعضي بندهاي شعري مرا بهياد عاشقانههاي رضا چايچي و رسول يونان و رضا طاهري (درست هفت مهر آتشم زدي و رفتي / مورّخان روز ايمني و آتشنشانياش اعلام کردند) و يا شعرهايي از فروغ که هيچ عبايي نداشت که شعرش به سمت اروتيک رود و در بعضي بندهاي شعرياش مضمونهاي اروتيکي «اوسرايي» بهوضوح هست: «معشوق من همچون طبيعت / مفهوم ناگزير صريحي دارد / او با شکست من / قانون صادقانهي قدرت را تائيد ميکند...» بهنظر ميرسد شاعران در عشق يک نگاه مشترک دارند که از هر کسي ميبينيم نامکرّر است. براي الماسينيا هم در مضمونپردازي يک واکنش احساسي دروني و يک واکنش آگاهانه است که با عناصر حسي-عاطفي به مکانيسم ذهني شاعر ربط پيدا ميکند. اشکالي که شايد با شکل، فرم و زاويه ديد به جسميّت کلمه توجّه دارد و شعر رو به سمت اروتيک ميرود و اين براي شعرش خطر محسوب ميشود.
هر کتابي نقاط قوت و نقاط ضعف و کاستيهايي دارد. الماسينيا جوهر شعر را ميشناسد و سعي دارد تجربههاي شعري-احساسي خويش را ارائه دهد. سعي من بر اين بوده است که به خوانش جنبههاي مثبت بيشتر بپردازم؛ زيرا يکسري اضافات شعري در متن ديده شده که با چند بار خواندن قابل رفع ميباشند؛ من کار هر شاعري را با توجّه به تواناييهايش در متن نقد ميکنم؛ در اينجا بگويم... در اين بيثباتي ادبيّات، شعر الماسينيا قابل تأمّل و حتّي قابل دفاع است، بهشرطي که از گرگم به هواي احساسي فاصله بگيرد و با سرعت مطمئنه حرکت کند... شعر اگر نتواند مخاطب را جذب کند هيچ ارزشي ندارد و شايد عدّهاي با اين تأويل من به «نقطهي شکّ ادبي» برسند ولي بهتر است که شاعري با اين خصوصيات را باور کنيم، زيرا شاعر زير سايهي زبان مخفي است و بايد با ورسيونهاي مختلف به ايدهها و فلسفهي شعرياش رونق دهد... تعصّب در ادبيّات نشانهي خامي و بيمايگي است؛ زيرا همزمان غربال بهدست ميآيد و هم حقيقت در کمين واقعيّت است! بهشرطي که شاعر خود را قرباني کلمات نکند و در دام موفّقيتهاي کاذب اسير نشود.
پنجشنبه1مرداد1388 چاپ در نشريهي «نداي بهبهان»
 عاشقانههاي برف
مجتبي ياوريراد (شاعر و منتقد)
تأملي بر شعر و کتاب پژمان الماسينيا
شاعري که بهنظر بعضيها کوچک است و با اسمي کوچک، عاشقانههاي برف را بر عنوان کتابي به همين اسم زنده است.
شعرها با چند جملهي کوتاه نوشته شدهاند تا به درک بزرگي از روح عاطفي الماسينيا برسند. شاعراني که بيشک در اين حيطه بسيار نوشتند و شعر هايکو از ميان همهي اين نوشتهها برجستهتر خود را نشان داده است. شاعراني که ميخواستند به درک درستي از طبيعت و دنياي اطراف خود برسند.
الماسينيا در کتاب عاشقانههاي برف خواسته از بايدها و نبايدها عبور کند و به اين مرز برسد که شعر، با کوتاهي کلمهها و سطرها رسالت شاعر را ميرساند و به مخاطب، شعور مفهومي ميدهد و برايش حضوري انحصاري و فعّال در عمق شعر پيدا ميکند. در حالي که کلام در موسيقي واژههاي کوتاهش آنطور که بايد نتوانسته تخيّل و عاطفههاي مخاطب را درگير کند و اين خود ميزان شناخت شاعر بر ادبيّات امروز است.
در هجوم خالي صندليها
تنها تو را و نگاهت را ميجويم.
پاييزهشتادوسه/پاييزهشتادوچهار
در شعرهاي بيش از سه سطر، که معمولاً بين هشت تا بيست سطر هستند؛ موفقيّت بيشتري از او بهچشم ميخورد و رويکرد بهتري دارند. فضاهايي که در شعرهاي کوتاه خالي بهنظر ميرسد را جبران کرده و تلفيق مناسبي از واژهها و مفاهيم ساخته است.
لايههاي زيرين و پنهاني که الماسينيا در شعرهايش داشت بهخوبي نمايان بود و بهنظر ميرسيد که خواسته عريانتر خودش را در برابر حقيقتهاي محض نشان دهد و اين با پتانسيلي که در شعر از خود نشان داد برابري ميکرد.
ماه مياني زمستان بود چهار بعدازظهر، پارهاي برف به دستم دادي گفتي همينجا روي نيمكت منتظرم بنشين تا برف آب نشده، برميگردم...
بهارهشتادوپنج/بهارهشتادوهفت
الماسينيا شاعر محتاط نيست. بيپرده و زود مينويسد و تأملي بر خواستههاي بدوي خود ندارد. هيجانزده به افشاگري ميپردازد و طبيعي است که اينطور باشد. شاعر از تجربه و بلوغ بالا برخوردار نيست ولي اظهار نظر خوبي دارد و بيباک است و همانطور که در ابتدا گفتم به بايدها و نبايدها تن نميدهد و به اينکه هرگز نرسد فکر نميکند. اين فرآيند در رابطه با او و واقعيّتهايش که مبتني بر قراردادهاي شخصي شاعر است به شگرد معنايي و روايي مختصّ خودش دست مييابد و درک اجتماعي و شاعرانه را به دنياي دستنيافتني و درونگراي خود عرضه ميدارد و زبان ساده و روان را بهواسطهي تفکّري که پشت کارهايش پنهان کرده است به لايههاي زيرين کلمهها ميرساند که با استفاده از اين ترکيبات در سايهي ادبيّات به شعرهايي تبديل ميشود که پر از حرفهاي نيمهکاره است و آن را رها کرده تا مخاطب ادامه دهندهي رازهاي نهاني او باشد.
الماسينيا با بزرگنمايي مفاهيمي چون عشق، بعضي از واژهها و سطرها را با تکنيکي که از خود به خرج ميدهد از ساختار ذهنياش دور ميکند و ميپندارد که اين به نفع مخاطب است تا شعور شعر خود را بالا ببرد و در جاودانه شدن اثر به او کمک کند تا با اين موضوع هيجانش را به درک درست و منطقي در موقعيّت اجتماعي و جايگاه ادبي او رسيده باشد.
هميشه باور داشتهام يک عصر جمعه، تنها که بمانم خانه که نباشي، خواهم مُرد...
تابستانوپاييزهشتادوپنج
الماسينيا شاعر جواني است که ميتواند به مرز پختگي بيشتري برسد. در حالي که نميتوان به سادگي از شعرش گذشت. او ساختار و شاعرانگي خودش را دارد و توانسته بستر مناسب به حال خودش را در شعر ايجاد کند بستري که مخاطب را به ورطهي احساسات بکشاند. اين جهان شاعرانهي اوست که شکل تازهاي به کيفيّت و نحوهي شنيداري خواننده داده است.
نوشتهام را کوتاه ميکنم و در پاياني که خواستهي من نيست، تمامش ميکنم. آرزوي روزهاي بهتر براي عاشقانههاي برف پژمان الماسينيا دارم.
به نزديك تو ميآيم با يك بغل نرگس از پيرمرد گلفروش سر چهارراه كه در راه خانه گاهي گفتهاي «كاش! ميتوانستيم همه نرگسهايش را يكجا بخريم.» به خانه ميآيم...
تابستانهشتادوهفت
چهارشنبه31تير1388
 عاشقانههاي برف به اسم كوچك
نيامدنم به چاي تلخ آنقدر طولاني شد كه به نوروز هشتادوهشت رسيديم... پس، سال نو مبارك! اميد كه هشتادوهشت، سال بهتري براي همهي ما باشد. اميدوارم چاي تلخ هم مثل سالهاي هشتادوچهار تا هشتادوشش بهروز شود. حالا به مداومت آن سالها كه نه، هرازگاهي بهروز شود نه سالي يكبار!...

امّا سرانجام پس از چند ماه معطّلي در ارشاد -كه كمترين بهايش، حذف پنج شعر از كتاب بود- دومين مجموعهشعرم با عنوان «عاشقانههاي برف به اسم كوچك» در اسفندماه به چاپ رسيد. «عاشقانههاي برف به اسم كوچك» برايم كتابي خاطرهانگيز و لبريز از فضاهاي مورد علاقهام است كه اي كاش چيزي از مجموعه حذف نميشد. در «عاشقانههاي برف به اسم كوچك» سعي كردم -خودآگاه و ناخودآگاه- از هرچه دوست دارم، نام و نشاني بگذارم. در «عاشقانههاي برف به اسم كوچك» از كساني كه دوست داشتهام نام بردهام. كتاب به نوزده نفر تقديم شده است! «عاشقانههاي برف به اسم كوچك» بهشدّت نوستالژيك است طوريكه -شايد- از لابهلاي سطرهاي كتاب گرفته تا پشت جلد براي هركس تداعي كنندهي خاطرهاي خوشايند باشد. براي مخاطب دقيق و حواسجمع البتّه بيشتر! و... كتاب توسط انتشارات گلدسته منتشر شده كه حاوي شصت شعر عاشقانه است.
امّا بعد از مدّتها شعرنگذاشتن در چاي تلخ، يك شعر "از شکوفههاي تنت" از كتاب «عاشقانههاي برف به اسم كوچك»:
از ديروز عصر که به خانهام مهمان بوديد عطرهاي زيادي بهجا مانده
عطر کاج عطر اقاقيا عطر بهارنارنج
نميدانم کدام از توست
گمانم اقاقيا...
تابستانهشتادوشش
لينك خبر مرتبط از سايت روزنامهي فرهنگ آشتیلینک خبر مرتبط از خبرگزاری کتاب ایرانلینک خبر مرتبط از صبا (فروشگاه آنلاین کتاب)لینک خبر مرتبط از سانی.آيآرلينك خبر مرتبط از فاخته لينك خبر مرتبط از «داستان/مقاله»
 سبز، سفيد، آبي
علي حسنزاده يادداشتي بر مجموعهشعر «ديگر همبازيات نميشوم»، سرودهي پژمان الماسينيا از مجلهي ادبي پيادهرو
«بوي ابديّتهاي غبارآلود در نفسم بود...» فردريش نيچه از ميان تمام / بازيهاي كودكانهمان / تنها "يادم تو را فراموش" / را / خوب بلد بودي / زبان زبان اشعار مجموعهشعر «ديگر همبازيات نميشوم» شسته-رفته و به دور از پيچيدگي و برجستهسازي (در معناي فرماليستي آن) و عمل بيگانهسازي يا تأثير فاصلهگذاري (در معناي برتولت برشتي و نظريات ويكتور شكلوفسكي در باب آشناييزدايي) و آغشته به ايجاز است و يا بهعبارت ديگر «ساده» است و اين سادگي زباني، من را انداخت به ياد اين سطر از شعر بلند صداي پاي آب سرودهي زندهياد سهراب سپهري كه: «ساده باشيم چه در باجهي يك بانك چه در زير درخت» و انگار زبان اشعار اين مجموعه سعي كرده است در نزد مخاطب، ساده پديدار شود و البتّه اين سادگي زباني من را انداخت بهياد سادگي زبان اشعار شاعراني چون: احمدرضا احمدي، بيژن جلالي، سيّدعلي صالحي و سهراب سپهري. شايد بد نباشد بنويسم الماسينيا كتابش را به شاعر معاصر: احمدرضا احمدي تقديم كرده است و شعري را بهياد ديگر شاعر معاصر: زندهياد بيژن جلالي سروده. الماسينيا توسط اين زبان ساده، فضاهايي واقعگرايانه: در ابتداي همان كوچهي بنبست / هر لحظه شماره ميكنم / احتمال بازآمدنات را... / فراواقعگرايانه: تو رفتهاي... / امّا / گلهاي سرخ روسريات / -تازه- / امروز / شكوفه دادهاند. / و رمانتيستي: تنهاييام را / كه ميبينم / ياد تو ميافتم... / توليد كرده است. ساختار اشعار اين مجموعه بهلحاظ ساختاري، منسجم هستند زيرا عناصر روايي هر يك از اشعار، سر جاي خود است و ربط عناصر روايي (علّتمندي روايت) با همديگر مشخّص است و بهسبب همين ربطهاست كه شكلهاي هر يك از اشعار، منسجم و منطقي جلوه ميكند و همين نظم است كه (به گفتهي دكتر محمّدرضا شفيعيكدكني: «شعر عبارت است از نظم و لاغير») هماهنگي ميان عناصر روايي هر يك از اشعار را سبب شده است تا صداي هر يك از اشعار چون صداي سازي ناكوك، گوش مخاطب را نيازارد و بيشك يكي از عناصر مهمّ زباني در شعر «موسيقي» است و بهگفتهي رنه ولك: «تأثير كلّي شعر، مبتني بر آهنگ آن است يعني اركستريشن (orchestration) و خلاصه اين كه پيام شعري، همان اركستريشن است.» مضامين «عشق»: تابستانها / تنهامان / خيلي دور... / قلبهامان / خيلي نزديك / «مرگ»: برف ميبارد / و / انتظار تو را / دفن ميكند... / «ميل به ابديّت»: به خواب ميروم / -براي زنده ماندنم- / نياز دارم / به تو / و خاصّه «تنهايي»: (يا فردگرايي كه يك مبناي مهمّ مدرنيته است. مبنايي كه از روزگار رنسانس بهبعد همواره دربارهي اهمّيت فلسفياش بحث شد و سرانجام اقتصاد سياسي كلاسيك، اعتبارش را قطعي كرد. تنهايي، مهمترين دستاورد اخلاقي فردگرايي است امّا چون خود فردگرايي دو نسبت متفاوت با روزگار مدرن دارد هم ميتواند «بيماري زندگي جديد» محسوب شود و هم ميتواند «بنيان اصلي و نهايي فرهنگي اصيل» بهحساب آيد. نيچه گفته است: «تنهايي، بهر كسي گريز يك بيمار است و بهر كس ديگر، گريز از برابر بيماران.»): تنهاييام را / كه ميبينم / ياد تو ميافتم... / مضامين اصلي اشعار اين مجموعهاند كه مضاميني ازلي و ابدياند و بههمين سبب است كه كليشه نميشوند و دغدغهي انسانهاي همهي اعصار قرار ميگيرند و نكتهي ديگر اين است كه چنين مضاميني در آثار هنري توليدشده در شرق، وجود چشمگيرتري دارند. براي نمونه توجّه كنيد به شعري از شاعر معاصر ژاپني ماسا-اوكا شيكي، ترجمهي علي عبدالهي: پيچكها / براي پيچكها / ميبايد تكيهگاهي فراهم آورم / ميانديشم امّا؛ / آيا پاييز را خواهم ديد؟ / سطر آخر اين شعر، تصوير مركزي اين شعر است كه مضمون «مرگ» را در خود نهفته دارد. مخاطب در خوانش اشعار اين مجموعه، با جهانبيني شرقي الماسينيا مواجه ميشود و بههمين سبب است كه بهياد آثار هنري توليدشده در شرق ميافتد. وجود اين مضامين در اشعار اين مجموعه سبب شده است تا اين اشعار، اشعاري تاريخمصرفدار نباشند و يا بهعبارت ديگر، شاعر زيركانه از گزينش مضامين سياسي و تاريخي پرهيز كرده است تا اشعارش وصل نشود به دورهاي خاص در تاريخ سرزمينش و محصور شود در همان دوره و در زمانهاي ديگر، خوانش نداشته باشد؛ رفتاري كه سهراب سپهري در زمان حياتش با مقولهي هنر، خاصّه با اشعارش در پيش گرفت و بههمين سبب مورد ملامت خيل عظيمي از هنرمندان آن دوره قرار گرفت و همينطور هم بيژن جلالي و احمدرضا احمدي و بههمين سبب است كه اشعار اين شاعران از زمانهي خويش فراروي كرده است و امروزه خوانش دارند و شايد هم اشعار مجموعهشعر «ديگر همبازيات نميشوم» توسط اين بيزماني و بيمكاني (البتّه اين سخن به معناي نفي زمان و مكان از سوي اشعار اين مجموعهشعر نيست بلكه به اين معناست كه وقايع هر يك از اين اشعار ممكن است در هر زماني و در هر مكاني رخ بدهد) از مرزهاي زماني و مكاني زمانهي خويش عبور كنند و در زمانهاي ديگر، خوانش داشته باشند. بههمين سبب است كه اشعار اين مجموعه، هر گونه نقد سياسي و اجتماعي خاصّه نقد ماركسيستي را برنميتابند. انگار بوي ابديّتهاي غبارآلود در نفس اشعار اين مجموعه است.
 یک کتاب
نخستین مجموعه از شعرهای پژمانالماسینیا بهچاپ رسید:

● دوستان همراه، متأسفانه -مثل گذشته- به اینترنت دسترسی ندارم. بههمین دلیل، هفتههای پیش نتوانستم اینجا را بهروز کنم و پاسخ کامنتها را هم نتوانستم بدهم و به خانههایتان هم نیآمدم. اگر پیغامی دارید، لطفاً به کامنتهای همینجا یا به نشانی پستالکترونیکی ارسال کنید. بهیاری خدا، در اوّلین فرصت میخوانمشان.
 نشانی
چهارشنبهها رو دوست دارم چون تو به من زنگ میزنی به تیرگیهای دلم آبی کمرنگ میزنی

هفتهی گذشته، سی شعر از آثار منتشر نشدهام در سیزدهمین شمارهی ماهنامهی هنری نشانی -ویژهی شهریور 1386- به چاپ رسید. چاپ و صفحهبندی مجموعه زیبا و شایسته است و کلاً گرافیک دلنشینی دارد.*
* چاپ شعرها بسیار خوب است. تنها نام شعرهای «پاییز...»، «تندیسهایبرفی» و «خانهام» با فونتی شبیه متن شعرها چاپ شده و ناخواسته این تصوّر را بهوجود آورده که آنها سطر اوّل شعرها هستند. و از سطر چهارم شعر «روزی...» هم، یک "ها" جا افتاده است.
شنبه رو خیلی دوست دارم چون تو به من امید میدی نوشتههامو میگیری جاش کاغذ سفید میدی
تا بهزودی...
 من از بهشت میآیم*
یکی از -معدود- اتّفاقات خوش بهار امسال، انتشار سه کتاب از فریباعربنیا به همّت انتشارات فرگان بود. اتّفاقی که شاید کمی دیر رخ میداد امّا برای دوستداران شعر امروز بهویژه شعر کوتاه، مغتنم است. کتابها در فروردین ماه منتشر شدند و برای نخستینبار در نمایشگاه کتاب تهران، در دسترس علاقهمندان قرار گرفتند. مدیریّت هنری کتابها و طراحی جلدشان بهعهدهی فرامرزعربنیا(طراح گرافیک و مدّرس دانشگاه) است. برای آمادهسازی و نشر کتابها، وقت و زحمت فراوانی صرف شده. بهای کتابها نیز در مقایسه با دقّت نظر و کیفیّتی که در آنها -بهخصوص در طراحی گرافیکشان- اعمال شده، بسیار ناچیز و مناسب است.
●
کوتاه، دربارهی شعر فریباعربنیا:
دنیا را با سیاهی و سرما شناختهام و دانستهام که برای زنده ماندن باید زندگی کرد آری، دیماهیام من اهل زندگی و بسیار جدّی (فریباعربنیا،دوبارهزندگی،ص128)
در روزگار ما، کمتر وقت و حوصلهای برای خواندن رمانهای چندصد صفحهای و شعرهای بلند باقیست. مخاطب امروز تمایل دارد با صرف زمانی کوتاه، به مفهوم مورد نظر پدیدآورندهی اثر دست یابد. شاید بههمین خاطرست که امروزه، قالبهای کوتاه ادبی علاقهمندان بیشتری یافتهاند. از اینرو بهعقیدهی نگارنده، هنر این است که با کمترین واژهها، لُب کلام را به خواننده انتقال دهیم. البتّه ایجاز تا "اندازه"ای جایز است که باعث بدفهمی و دیرفهمی نشود. فریباعربنیا این "اندازه"ها را خوب میشناسد. شعر -اگر شعر باشد- بیگمان زادهی رنج است. این رنج در سطرسطر شعرهای فریباعربنیا، گاه مستور و گاه آشکار است. و حضوری غیر قابل انکار دارد. فریباعربنیا ذاتاً "شاعر" است. –گرچه او فروتنانه گاه خود را شاعر نمینامد.- فریباعربنیا شعرهایش را ویرایشنشده به ثبت میرساند. و اگر هم ویرایشی در کار باشد، همه و همه در ذهن شاعر انجام میگیرد. او نیازی به نوشتن کلمات روی کاغذ و جابهجا کردنشان تا رسیدن به وضعیت مطلوب ندارد. در عین حال، پیشنهاد دوستان یا مخاطبانش را -چنانچه به بهتر شدن آثارش یاری رساند- بیهیچ بغضی، متواضعانه میپذیرد. یکی از ملاکهای ارزشگذاری یک شاعر، میتواند عدم حضور جنسیّت -خواه زنانگی و خواه مردانگی- در شعرهایش باشد. فریباعربنیا مدّتهاست از این مرزها عبور کرده و نه دربارهی زن که دربارهی "انسان" شعر میگوید. فریباعربنیا برای بیان منظورش، سادهترین واژهها را بهکار میگیرد و خود را "دچار" پیچیدگیهای زبانی نمیسازد. بهعبارتی او سعی میکند -که- سعی نکند. فریباعربنیا به کوچکترین اتّفاقات روزمرهاش، کیفیّتی شاعرانه میبخشد. این دقّت نظر در حتّی -بهظاهر- کماهمیّتترین وقایع زندگی روزانه و شاعرانه دیدنشان را میتوان -از میان شاعران معاصر- در آثار بیژنجلالی -هم- جستوجو کرد. بیژنجلالی -اصلاً- دو مجموعه شعر به نامهای «روزها» و «روزانهها» دارد. در شعر فریباعربنیا -هم- کمتر میتوان از وقایع اجتماعی و سیاسی روز، سراغ گرفت. گویا او بهخوبی میداند هیچچیز ماندگارتر از طبیعت و عشق به طبیعت نیست. فریباعربنیا عاشق طبیعت است و خود را با آن یگانه میداند:
امروز آنقدر یگانهام با طبیعت که هیچچیز نمیتواند نابودم کند بیهوده میکوشی غم! (دوبارهزندگی،ص88)
من با خورشید میعادی دارم که ذرّات تنم میدانند و بس. (فریباعربنیا،هنگامکوچمن،ص22)
نمیخواهم درختی همیشه سبز باشم میخواهم برگهای پائیزیم را ببینم و لختی زمستانم را حس کنم و بشکفم در بهار و ببارم در تابستان (فریباعربنیا،دوبارهزندگی،ص31)
من گوش به صدای کوههای دوردست فرا دادهام و چشم به راه پیام دریاهای دور هستم از خاک هدیهای را امید دارم و در باد گوش به پیام دوست میدارم من در انتظاری هستم جاودانه و دنیا را جاودانه دوست میدارم (بیژنجلالی،روزها،ص59)
(شاید لازم به ذکر نباشد که قصدم از آوردن این نمونهها -تنها- بیان همسوئی نگاه دو شاعر، از دو نسل متفاوت است.) کار شاعرانی مثل فریباعربنیا، کاری سهل و ممتنع است. به این معنی که سرودن چنین شعرهایی در نگاه نخست، بهنظر ساده میرسد امّا -میدانیم که- چنین نیست.
●
مختصری دربارهی کتابها:
کتاب اوّل، «هنگام کوچ من» -که شخصاً دوستترش دارم- شامل عاشقانههاییست که طیّ سالهای 82 تا 84 سروده شدهاند. تصویرسازیهای دلنشین کتاب را نازلیرابط انجام داده که با فضای آثار، همخوانی دارد.
یک شعر از کتاب «هنگام کوچ من»:
کدورت
خورشید روزهای گذشتهام! از سرمای صدایت یخ میزنم حرفی نزن بگذار با خاطراتت گرم شوم.
19/6/84
کتاب دوم، «دوباره زندگی» دفتر شاعرانگیهای روزانهی فریباعربنیا، از اردیبهشت تا مردادماه 85 است. دفتر خاطراتی که شاعر اجازه داده، ما هم به همراه داشته باشیمش. البتّه صفحات این دفتر، گاه در یک روز، چندینبار نوشته شده و گاه چند روزی سفید ماندهاند. میدانم که فریباعربنیا -حتّی- یک روز را هم بیشعر، سپری نمیکند و گزینش شعرها برای صفحات محدود کتاب، باعث آن بوده است. در تصویرسازیهای سوده بنیکمالی "بهدرستی" و به تبعیّت از شعرها، اثری از جنسیّت نیست. در تصویرها نه زن و نه مرد، بلکه "انسان" را میبینیم.
یک شعر از کتاب «دوباره زندگی»:
دوباره زندگی
حالا دیگر پنجشنبههای عزیز عزیزتر شدهاند چون با خودم قرار دارم خودم که هرگز ترکم نمیکند
11/3/85
کتاب سوم، «ماه عاشق» شامل گزیدهی تجربههای فریباعربنیا در هایکوسرایی است. مؤلفههای همیشگی شعر فریباعربنیا چه در زمینهی فرم و چه محتوا، اینجا -شاید بهخاطر مختصّات خود قالب هایکو- بیش از پیش، متجلّی میشوند. ایجاز و اختصار در کلام شاعر، به اوج میرسد. القای تصاویر مورد نظر در «ماه عاشق» با بهکارگیری مناسبترین واژهها، کمترین افعال و حروف اضافه و نیز استفادهی بهجا و بهاندازه از علائم نگارشی و سکوتهای بهموقع، ممکن شده است. «ماه عاشق» -هم- از طبیعت میگوید و تصاویری که هر روز در محیط پیرامونمان میبینیم امّا بیاعتنا از کنارشان میگذریم، بیآنکه شاعرانه بنگریمشان. تصویرسازیهای تحسین برانگیز کتاب، کار نیکناز رحمانیفرد است. در کتاب با ارتباطی متقابل میان شعرها و تصویرها، روبهرو هستیم بهطوریکه -شاید بتوان گفت- هیچکدام هویّتی مستقل از هم ندارند. «ماه عاشق» سرشار از احساسات نوستالژیک است. کتاب، برای دوستداران سینما هم میتواند جذّاب باشد؛ تصاویر کتاب -که تماماً رنگی هستند- پر از کلوزآپها، مدیومشاتها و لانگشاتهای زیبا و چشمنواز است. «ماه عاشق» کتابی دوست داشتنیست که خواندن و تماشایش لذّتبخش است.
یک شعر از کتاب «ماه عاشق»:
ماه، دیگر عاشق نبود، شاخه امّا رهایش نمیکرد
●
شعر وداع -که نام کتاب اوّل هم از سطرهای آن وام گرفته شده- از شعرهای محبوب من است. شعری که میتوان به خاطر سپرد و بارها و بارها زمزمهاش کرد:
عشقت بید مجنونی است که شاخههای لرزانش نمیگذارند بر آن آشیان سازم.
هنگام کوچ من دستی تکان بده تا بهیاد بسپارم: "سرنوشت خواست من و توست."
*عنوانمطلب،برگرفتهازشعر«وخدادرهماننزدیکیست،دوبارهزندگی،ص109».
[پژمانالماسینیا] تیرماههشتادوشش
 اگهیهروزبریسفر...
 زنگ آخر جهان
تابوت مرا پنجرهدار بسازید میخواهم گرم بمیرم از آفتاب خانگیام.
سامان بختیاری
دربارهی شعر سامان بختیاری در ادامهی این پست بخوانید.
ادامهياينپست
 هامون
مهشید از مسافرت شمال تنها بازگشته، با دو تا ساک، بیرون برف و بارانی است. هامون چمدانها را به داخل آپارتمان میبرد... دو ساعت بعد... هامون: خب حرف بزن چرا اینقدر ساکتی؟ مهشید ساکت و آرام نشسته است...
متن کامل این فصل فیلمنشده از «هامون» را در ادامهی این پست بخوانید.
ادامهياينپست
 از کنار هم میگذریم
بیعشق، همه نعشکشن!
ایرج کریمی
 رئیس
کوتاهشدهی فیلمنوشت: «سـیامک جوانـی که تا زبالهشـدن رفته است، لیسـت بیسـتوپنج جوان در جیب اوست که باید به آنها موادّ مخدر از نوع پیشـرفتهترین تا قدیمیترین برساند. رضا، پدر سیامک، بعد از چندین سـال دوری از وطن برای پدریکردن میآید، درحالـیکه خودش هنوز یک فراری است. تنها دوست دوران جوانی او که بسیار باهم چرخیدهاند، درس خواندهاند، سینما رفتهاند و بیلیارد بازی کـردهاند، شـاید هنـوز او را باور کـند. رضـای دیگـر، دوسـتش، یک سـرهنـگ شـاغل و تنهاسـت. زن سـرهنگ با دو پسـرش در یک حادثه از جهان رفتهاند. سـرهنگ رضا را باور دارد که رضای قدیمی گناهکار نیسـت. آنچـه مـیمـاند عشـق و عاشـقیت اسـت. رضـای گـناه کـرده، هنـوز عاشـق زن ازدسـترفته و سـقوط کـردهاش، مـیتواند او را ببخشـد. سـیامک کـتابچـهی نامهای مشـتریهایش را مـیسـوزاند. سـیامک عشـق را در میان نامهای کتابچهاش پیدا کرده و خط زده است. عاشـقان سیاهبخت، به دنبال قـطرهای از زندگـی ازدسـترفـتهشـان مـیدوند. حتّـی جـرّاح پیرشـدهی تنـهای یک دوره، عشـق را بنیان تازهشـان مـیداند. جـرّاح مـیداند، عاقـبت شـکسـتن رئیس است. رئیس در برج عـاج خود همه را مـیگرداند. فـقط احساس زنده شـدهی رفـاقت دو رضـای رفـیق مانده است که سـیلی هولناک مـیشـود و دسـت رئیس را به دسـتبند و سـینهاش را به گـلوله مـیرسـاند. رضا پسـرش را یافـته است... امّا... قصّه تمام نیست... قطرههای زهر ارزانند و در انتظار... آنها.»
فصلی فیلمنشده از فیلمنوشت را در ادامهی این پست بخوانید.
ادامهياينپست
 بازگشت به خانه...
▼ خبر خوشی ندارم چه برسد به خبرهای خوش... تابستان گرم و دلچسبی نبود بهجز چند روز خوب در نیمههای تیر و مرداد (شاید کمتر از انگشتان دو دست) روزها همه سرد و دلگیر. روزهایی بود که این شعر فروغ، مدام در مغزم تکرار میشد:
به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد.» گفتم: «همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتّفاق میافتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.»
 تقدیم به پژمانالماسینیا بهخاطر همه چیز
"از دست غیبت تو شکایت نمیکنم تا نیست غیبتی نبود لذّت حضور"
به «هیچکسپرینازخاتون» جانم
فال میگوید سه روز دیگر میآیید. فال میگوید سه روز دیگر میآیید و لبخندهای زندگیبخشتان را همراه میآورید. *** میخواهم وقتی میآیید همیشه پیش من باشید تا دیگر هیچوقت جای شما خالی نباشد. وقتی میآیید و کنار من مینشینید شما دیگر حضوری حقیقی شدهاید و آنگاه حقیقت کنار من نشستهاست. سه روز دیگر فال میگوید. عدد سه را دوست ندارم. سه همیشه اوّلین عنصر اضافه را به یاد من میآورد. مانند سومین کسی که تنهایی دو نفر را بههم میزند، (مانند بعضی از دوستان شما که امیدوارم آنها را با خودتان سر قرار نیاورید). سه روز دیگر میآیید. در این مدّت من با زندگی بازی میکنم و درگیر زمان نمیشوم. هرچه از بازی بگذرد، من چاقتر و فرسودهتر میشوم. در این سه روز تنهایی چون فلزی مرا میخورد تا برای شما تبخال بزنم. (برایم از تهران پلاتین بیاور. پلاتین لب.) دستت را میبوسم. بیا و نگران دستهای من نباش، همیشه گرمند و باز برای دستهای تو. من سه روز دیگر بیشتر دوستت دارم و این را فال نمیگوید.
تاریخ: سه روز مانده به آمدنت مهدی
 چای تلخ
چای تلخ مزهی زجرآفرین روزهای سرد انتظار من است
یا
مزهی روزهای جدایی از تو
بیا باهم این چای را قسمت کنیم.
احمد الماسی
 تو را همچنان دوست خواهم داشت
بسيار پيشتر از امروز دوستت داشتم در گذشتههای دور آنقدر دور که هر وقت به ياد میآورم پارچ بلور کنار سفرهی من ابريق میشود کلاه کپی من، دستار کت و شلوارم، ردای سفيد کراواتم، زنار اتاق، همين اتاق زير شيروانی ما غار غاری پُر از تاريک و صدای بوسههای ما و قرنهای بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت آنقدر که در خيالبافی آن همه عشق تو در سفينهای نزديک من من در سفينهای ديگر، بسيار نزديکتر از خودم با تو دست میکشيم به گونههای هم بر صفحهی تلويزيون.
بيژن نجدی
 دیگه دیره
هنوزم چشمای تو مثل شبای پُرستارهست هنوزم دیدن تو برام مثه عمر دوبارهست هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه هنوزم با تو نشستن به همه دنیا میارزه
امّا افسوس تو رو خواستن دیگه دیره دیگه دیره امّا افسوس به نخواستن دلم آروم نمیگیره نمیگیره
تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت شبنمی غمزده از گوشهی چشمان من آویخت دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاست دوری بین من و تو دوری ماه و تماشاست
امّا افسوس تو رو خواستن دیگه دیره دیگه دیره امّا افسوس به نخواستن دلم آروم نمیگیره نمیگیره...
فرهاد شیبانی
 برای تو
چهقدر تو را دوست دارم! چهقدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم! چهقدر حرف دارم که با تو بگویم! امّا افسوس! همهی حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی: «امروز خسته هستی.» یا: «چه عجب که امروز شادی!» و من به تو بگویم: «دیگر کی میتوانم ببینمت؟» و یا تو بگویی: «میخواهم بروم. من که هستم به کارت نمیرسی.» من بگویم: «دیوانهی زنجیری! حالا چند دقیقهی دیگر هم بنشین!» و همین! همین و همین! تمام آن حرفها، شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه میکشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت میاندازد؛ وحشت از این که رفتهرفته تو از این دیدارها و حرفها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمیکند تا پر و بالی بزند، گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.
نامهی احمد شاملو به آیدا سرکیسیان
 سپرده به زمين
«من در قصّههايم سر پرندهای را بريده و پنهان کردهام تا خواننده به تحرّک و تشنّج تشديدشدهی تن و بال و پاهايش خيره شود، و پيش از آنکه پرنده بميرد و تحرّکش به سکون تبديل شود، شما طپش و تحرک و زنده بودن را در دردناکترين شکل آن میبينيد که ديگر زندگی نيست، مرگ هم نيست، زيرا حرکت تندتر شدهی اندامش وجود دارد و زندگی آميخته با مرگ. و اين همه لحظهای است پيش از مرگ، که پرنده شديدترين پر و بال زدن سرتاسر زندگيش را انجام داده است، لحظهای که بيشترين آميختگی را با زندگی و طلب زندگی دارد، آن هم درست در همسايگی مرگ. به خاطر همين است که تمام قصّههای من شروع و پايان ندارد.»
«بيژن نجدی»(۱۳۷۶-۱۳۲۰) در نوشتن و سرودن پركار، اما در انتشار دادن كمتر فعّال و پیگير بود. امّا همان ده داستان كوتاهی كه نخستين كتاب منتشرشدهی او را تشكيل دادند كافی بود تا جامعهی ادبی ايران قدر او را بداند، كميّت را به جای كيفيت نگيرد، و خصلت متمايز و ممتاز داستانهای او را تشخيص دهد. يادش گرامی...
در ادامهی این پست، داستان "سپرده به زمین" را از «بیژن نجدی» بخوانید.
ادامهياينپست
|